مروه از صفا هم آن ور تر و با حال تر

 

   
صفحۀ اصلی > 

 

خودکشی فرهنگی

خودکشي فرهنگي

با سلام -به احتمال زياد اين آخرين مطلبيه که از من مي بينيد. خسته شدم. ديگه حوصله اين مسخره بازي ها رو ندارم. وقتي فکر ميکنم مي بينم دلم الکي خوش بود. تو اگه جاي من بودي چکار ميکردي. با هزار اميد و آرزو براي ثبت نام اقدام کردم درس ها که شروع شد هرشب که از سر کار مي اومدم خونه يه راست مي رفتم سراغ درسهام نميدونم تاساعت چند طول ميکشيد خلاصه تا نصفه هاي شب درسهارو ميگرفتم تمرين هارو با هزار سختي ميفرستادم. خدايي سختي صبح بيدار شدن ها هنوز تو تنمه تا اينکه يدفعه زد و بابام کارش به بيمارستان کشيد و من بايد به کار هاي بيمارستان بابام هم رسيدگي ميکردم حدود دو هفته اصلا نتونستم به سايت دانشکده مراجعه کنم بعد هم که شکر خدا حال بابام بهتر شد و نياز به رسيدگي من نداشت دوباره به سايت مراجعه کردم ديدم خيلي عقبم و با اين وقتي که من دارم ديگه نميتونم برسم خيلي تلاش کردم تا برسم اما نشد تازه اين يک مشکل بود مشکل دوم اين بود که تواين اوضاع بايد تحقيق ها و فعاليت ها رو هم انجام ميدادم شما بگين من با اين وقت کمم چطور ميتونستم تحقيق هاي درس ها رو انجام بدم. با يه حساب سر انگشتي فهميدم که نميتونم روي پنج نمره فعاليت کلاسي حساب کنم فهميدم که نمره من از 15 حساب ميشه و با اين عقب موندن از درسها  اون يک زره اميدي هم که داشتم به ياس بدل شد. زيادي طولش دادم مثل اينکه قسمت نبود ما بتونيم ادامه تحصيل بديم خوش به حال شمايي که ميتونين دانشجو بشين و ادامه بدين. اين رو هم نوشتم که بدونين چرا نتونستم اين چند وقت وبلاگم رو به روز کنم از پيام هايي که دادين و سرزدن هاتون خيلي ممنونم 

مروه از صفا آن ور تر و باحال تر بود. ديگه نيست.   

   ((ديدار به قيامت))

تاریخ: 23/11/1384
نویسنده : محمد رضا مرادی کیوج
[لینک به این مطلب]

نظر آخر(11)

 
شیخ اجل

شیخ اجل

    معلم تسلیحات بود شروع کرد به گفتن که: خمپاره 60 ، خمپاره اي نقلي و تو دل برو، خجالتي، با حجب حياء، آرام و بي سر و صدا. دلت مي خواست آن را درسته قورت بدهي. اينقدر شيرين و مليح بود: بله، اين هم حضرت والا «شيخ اجل»، «اگر منو گرفتي»، «سر بزنگاه»، «خمپاره جيبي» خودمان 60 عزيز است. عادت عجيبي دارد، اهل هيچ تشريفاتي نيست. اصلاً نمي فهمي كي مي آيد كي مي رود. يك وقت دست مي كني در جيبت تخمه آفتابگردان برداري مي بيني، اِ آنجاست! مرد عمل است. بر عكس سايرين اهل شعار نيست. كاري را كه نكرده نمي گويد كه كرده ام. مي گويد ما وظيفه مان را انجام مي دهيم، بعداً خود به خود خبرش منتشر مي شود. هياهو نمي كند كه من مي خواهم بيايم. يا در راه هستم و تا چند لحظه ديگر مي رسم. مي گويد كار است ديگر آمد و نشد بيايم، چرا حرف پيش بزنيم براي همين شما هيچ وقت نمي توانيد از وجود و حضور او با خبر بشويد. اول مي گويد بمب! بعد معلوم مي شود خمپاره 60 بوده است.

از كتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعي ها)

تاریخ: 01/10/1384
نویسنده : محمد رضا مرادی کیوج
[لینک به این مطلب]

نظر شما(5)

 
نگی نگفتی

 نگی نگفتی

كلاس آموزش رزمي داشتيم. درس خمپاره و انواع آن. مربي يكي از آنها را بالا گرفته بود و توضيح مي داد:

اينكه مي بينيد، اينقدر شازده است و مؤدب و سر به زير، جناب خمپاره 120 است. خيلي آقاست. وقتي مي آيد پيشاپيش خبر مي كند، پيك مي فرستد، سوت مي زند كه برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم، خوردی و مردی پاي من نيست، نگی نگفتی!

سپس آن را گذاشت زمين و خمپاره ديگري را برداشت و گفت: اين هم كه فكر مي كنم معرف حضور آقايان هست. نيازي به توضيح ندارد، كسي كه او را نمي شناسد خواجه شيراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاري حاضر است. شرفياب كه مي شوند محضرتان به عرض ملوكانه مي رسانند منتها ديگر فرصت نمي دهند كه شما به زحمت بيفتيد و اين طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگرديد! با اسكورتشان همزمان مي رسند.

 

تاریخ: 01/10/1384
نویسنده : محمد رضا مرادی کیوج
[لینک به این مطلب]

نظر شما(0)

 
حیف نون

حیف نون

بخشي از خدمت سربازي را در آبادان بودم. قرار بود فرمانده سپاه از تيپ بازديد كند. بايد گردان را براي رژه آماده مي‌كردند. يكي از اين روزها نوبت ما رسيد. به صف شديم. طبل و شيپور نواخته شد. هوا گرم، بچه‌ها خسته و بي‌حال، طبيعي بود كه پاها خيلي بالا نيايد. معاون فرمانده گروهان در جايگاه ايستاده بود و از ما سان مي‌ديد. وقتي به جايگاه رسيدم و به اصطلاح نظر به راست كرديم ايشان اگر از رژه راضي مي‌بودند بايد مي‌گفتند: «گروهان، خيلي خوب.» اما چون رژه ما تعريفي نداشت با همين آهنگ، به جاي خيلي خوب، حيف نان گفتند. ولي بدون معطلي و به صورت غيرقابل انتظاري در جواب او بسيجي صفر كيلومتري كه در صف جلو پا به رمين مي‌كوبيد با صداي بلند گفت: «استوار، بي‌خيال.» كه تمام فرماندهان در جايگاه زدند زير خنده و بقيه تمرين لغو شد و گُل از گُلِ كل گردان شكفته شد.

فرهنگ جبهه

تاریخ: 01/10/1384
نویسنده : محمد رضا مرادی کیوج
[لینک به این مطلب]

نظر شما(1)

 
الفرار

الفرار

بعد از عمليات بود. حاج صادق آهنگران آمده بود پيش رزمندگان براي مراسم دعا و نوحه خواني. برنامه كه تمام شد مثل هميشه بچه ها هجوم بردند كه او را ببوسند و حرفي با او بزنند، حاج صادق كه ظاهراً عجله داشت و مي خواست جاي ديگري برود، حيله اي زد و گفت: «صبر كنيد صبر كنيد من يك ذكر را فراموش كردم بگويم، همه رو به قبله بنشينند، سر به خاك بگذاريد و اين دعا را پنج مرتبه با اخلاص بخوانيد». آقايي كه شما باشيد ما همين كار را كرديم. پنج بار شده ده بار، پانزده بار، خبري نشد كه نشد. يكي يكي سر از سجده برداشتيم، ديديم مرغ از قفس پريده!

((سایت تبیان))

 

تاریخ: 01/10/1384
نویسنده : محمد رضا مرادی کیوج
[لینک به این مطلب]

نظر شما(0)

 

1 2  »

781