وبلاگ شخصی
آمار وبلاگ
سلام علیکم
محراب معراج را با عشق آغاز می کنیم
از زبان مولوی عشق را به نظاره می نشینیم
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
| بیا ساقی می ما را بگردان | بدان می این قضاها را بگردان | |
| قضا خواهی که از بالا بگردد | شراب پاک بالا را بگردان | |
| زمینی خود که باشد با غبارش | زمین و چرخ و دریا را بگردان | |
| نیندیشم دگر زین خورده سودا | بیا دریای سودا را بگردان | |
| اگر من محرم ساغر نباشم | مرا لا گیر و الا را بگردان | |
| اگر کژ رفت این دلها ز مستی | دل بیدست و بیپا را بگردان | |
| شرابی ده که اندر جا نگنجم | چو فرمودی مرا جا را بگردان |
|
صبح آمد و صحیفه مصقول برکشید |
وز آسمان سپیده کافور بردمید | |
|
صوفی چرخ خرقه و شال کبود خویش |
|
تا جایگاه ناف به عمدا فرودرید |
|
رومی روز بعد هزیمت چو دست یافت |
|
از تخت ملک زنگی شب را فروکشید |
|
زان سو که ترک شادی و هندوی غم رسید |
|
آمد شدیست دایم و راهیست ناپدید |
|
یا رب سپاه شاه حبش تا کجا گریخت |
|
ناگه سپاه قیصر روم از کجا رسید |
|
زین راه نابدید معما کی بو برد |
|
آنک از شراب عشق ازل خورد یا چشید |
|
حیران شدست شب که کی رویش سیاه کرد |
|
حیران شدست روز که خوبش که آفرید |
|
حیران شده زمین که چو نیمیش شد گیاه |
|
نیمی دگر چرنده شد و زان همیچرید |
|
نیمیش شد خورنده و نیمیش خوردنی |
|
نیمی حریص پاکی و نیمی دگر پلید |
|
شب مرد و زنده گشت حیاتست بعد مرگ |
|
ای غم بکش مرا که حسینم توی یزید |
|
گوهر مزاد کرد که این را کی میخرد |
|
کس را بها نبود همو خود ز خود خرید |
|
امروز ساقیا همه مهمان تو شدیم |
|
هر شام قدر شد ز تو هر روز روز عید |
|
درده ز جام باده که یسقون من رحیق |
|
کاندیشه را نبرد جز عشرت جدید |
|
رندان تشنه دل چو به اسراف میخورند |
|
خود را چو گم کنند بیابند آن کلید |
|
پهلوی خم وحدت بگرفتهای مقام |
|
با نوح و لوط و کرخی و شبلی و بایزید |
|
خاموش کن که جان ز فرح بال میزند |
|
تا آن شراب در سر و رگهای جان دوید |