وبلاگ شخصی
لیلا ربیع پور
آرشیو موضوعی
شهدا و ولایتآمار وبلاگ
از ساختمان عملیات که اومدیم بیرون راننده منتظر ما بود اما عباس بهش گفت :«ما پیاده می یایم. شما بقیه بچه ها رو برسون .» دنبالش راه افتادم. جلوتر که رفتیم صدای جمعیت عزادار شنیده می شد. عباس گفت:« بریم طرف دسته عزادار .» به خودم اومدم که دیدم...
| نوشته شده در ساعت 08:21 - توسط bashohada | سرلشکر پابرهنه(0) | ||||
02/11/1390 | |||||
اي شهدا برخيزيد گويي اينجا همه چيز تمام شده است. و انگار نسل جهاد ديده ديروز به خط پايان رسيده است. اگر سراغمان نياييد و کلامي و حرفي به زبان نياوريد ما هم کم کم باورمان ميشود که همه چيز تمام شده است. باورمان ميشود که ديگر رد پايي از شما پيش رويمان نيست باورمان ميشود ...
دستنوشته شهيد محمد عبدي ....
| نوشته شده در ساعت 09:44 - توسط bashohada | عاشق واقعی شهادت(0) | ||||
29/10/1390 | |||||
شش روز از جنگ گذشته بود که شهید شد. خوابش رو دیدم . بغلش کردم و گفتم : « سراغ ما رو نمی گیری ؟ » چیزی نگفت . گفتم : « تا نگی اون دنیا چه خبره ...
| نوشته شده در ساعت 09:18 - توسط bashohada | شبهای جمعه خدمت آقا (ع)(1) | ||||
29/10/1390 | |||||
طلائیه بودیم.بیل مکانیکی داشت روی زمین کار می کرد که شهید پیدا شد. همراهش یه دفتر قطور اما کوچیک بود، مثل دفتری که بیشتر مداحها دارند. برگهای دفتر رو گل گرفته بود . پاکش کردم . بازکردنش زحمت زیادی داشت. صفحه اولش رو نگاه کردم بالاش نوشته بود : « عمه بیا گمشده پیدا شده ! »
راوی : محمد احمدیان
برای شادی روح شهدای گمنام صلوات
| نوشته شده در ساعت 09:17 - توسط bashohada | عمه بیا گمشده پیدا شده(0) | ||||
29/10/1390 | |||||

سلام خوبي بابايي. كجايي بابايي هيچ مي دوني چقدر دلم برات تنگ شده چرا يه سري به من نمي زني مگه من...
| نوشته شده در ساعت 11:28 - توسط bashohada | دلم تنگه(1) | ||||
14/10/1390 | |||||

یك روز قبل از آخرین سفرش دست هایش را حنا گذاشت و گفت: حنای آخر است مقداری از آن را روی دست راست و مقداری روی دست چپش قرار داد و گفت : یكی برای حضرت ...
| نوشته شده در ساعت 09:57 - توسط bashohada | استقبال شهادت (0) | ||||
12/10/1390 | |||||